هنری مورای نخستین نظریه پرداز شخصیت به این مجادله علاقه مند بود، که آیا شخصیت به صورت ساختار صفات بهتر توصیف می­شود (آلپورت[1]، 1961) یا به صورت پویاتر برحسب نیازها یا انگیزه­ها بهتر توصیف می­گردد. از نظر مورای، بسیاری از رفتارها (نه همه آن­ها) توسط مجموعه­ای از نیازهای انسانی همگانی کنترل می­شود. مهم­ترین کمک مورای به مطالعه انگیزش، مفهوم نیاز اوست و نیازها پایه فیزیولوژیکی دارند و نیروهای شیمیایی را در مغز درگیر می­سازند. نیازها یا از فرآیندهای درونی و یا از وقایع بیرونی ناشی می­شوند ولی همه نیازها در شخص تولید تنش می­کنند و شخص برای کاهش تنش با ارضاء نمودن نیاز عمل می­کند. هر فرد را می­توان صاحب مجموعه مشخص از نیازهای اساسی در نظر گرفت که رفتارش را جهت ارضاء آن نیازها که برای شخصیتش حیاتی هستند هدایت می­کند(ریو، 1389). برخلاف رویکردهای شناختی، مفهوم نظری مورای بیشتر متأثر از مدل­های بیولوژیکی بود تا فیزیکی. برطبق نظر وی محیط می­تواند نیاز را بروز دهد و می­تواند موانعی در جهت بازداری از نیاز و رفتار مربوط به هدف ارائه دهد او بین محیط ادراک شده و محیط مورد هدف فرق می گذارد. به نظر مورای چیزی که اهمیت دارد محیط ادراک شده است، افراد براساس ادراک خویش از محیط اطراف عمل می­کنند (مور، 2010). مورای فهرستی از نیازهای انسانی را تهیه کرد که عبارت بود از : نیازهای متضاد (مثل تسلط و دنباله روی)، نیازهای عقلی (مثل درک کردن)، نیازهای تلاش (مثل پیشرفت)، نیازهای اجتماعی (مثل مهرورزی) و نیازهای دفاعی (مثل تحقیرگریزی) در نظام مورای جفت بودن نیازها مهم بودند زیرا وی معتقد بود تمام نیازها تا اندازه­ای با یکدیگر هماهنگ­اند. یک نیاز امکان دارد با نیاز دیگر در تضاد باشد. امکان دارد نیازهای دیگر در هم ادغام شوند (مثل پرخاشگری و تسلط) در حالی که نیازهای دیگر ممکن است یکدیگر را تسهیل نمایند (مثل پیشرفت و عمل متقابل). تعریفی که مورای از نیاز ارائه می­دهد این است «نیاز تصور آدمی از نیرویی است که در مغز جای دارد و اندیشه و عمل را چنان تنظیم می­کند که وضعیت موجود نامطلوبی را به جهت موجب گردد، تصادفی و خود به خودی نیست، مقصود از وضعیت نامطلوب، این است که نیاز زاده­ی نارضایتی است و آدمی را به سوی هدف رضایت بخش متوجه می­سازد. از نظر او نیازها پنج ویژگی عمده دارند که عبارتند از :

* نتیجه مستقیم یک جریان درونی (انگیزه درونی) یا نتیجه عوامل خارجی هستند.

* همیشه با یک حالت انفعالی یا هیجانی همراه اند.

* خفیف یا شدید هستند.

* گذرا یا کم دوام یا پایدار و بادوام هستند.

* سبب رفتاری نمایان یا فعالیت روانی ناآشکار (خیال بافی) هست.

انگیزش بخش پیچیده ای از رفتار و روان آدمی است که بر چگونگی سرمایه گذاری افراد بر زمان و مقدار انرژی به کار برده در تکلیف داده شده، چگونگی تفکر و احساس درباره تکلیف، و مدت زمان پایداری در تکلیف تاثیر می گذارد. براساس دیدگاه های مختلف درباره تاریخ بررسی انگیزش و اصول فرعی روان شناسی، انگیزش به روش های متفاوتی تعریف شده است. برخی از نظریه پردازان انگیزش بر عوامل درونی افراد، مانند سائق ها، نیازها و عقاید تمرکز کرده اند. برای مثال فروید، انگیزش را به عنوان برآیند اولیه از سائق های جنسی و پرخاشگری و رفتار برانگیخته شده را نتیجه تعامل این سائق ها و خود می داند. در 1950 نظریه های نیاز جای نظریه های سائق را گرفت و مهم ترین آن ها نیاز به پیشرفت مک کلند و اتکینسون بود ( اردن و اسچونفلدر[2]، 2006).